![]() |
![]() |
|
|
میدانم، به خوبی میدانم که زمان انتظار سر می آید و من و تو با هم زیر یک سقف پر از خوشبختی در کنار هم خواهیم ماند. به خوبی میدانم که برای خدا، بهم رساندن ما کاری ندارد، اما اینکه چه زمانی نمیدانم!
از خدای خوبم میخواهم، مشکلات سر راه بین من و تو را بردارد و ما را هر چه سریعتر به وصال هم برساند. خیلی دوست دارم بدانم الان در چه حالی هستی؟ آیا تو هم مثل من دلت می تپد؟ آیا تو هم مثل من روزشماری میکنی؟ آیا تو هم مثل من پر از شور و هیجان و اضطراب هستی؟ کاش بیایی، زود بیایی.................. که برای زل زدن در چشمان پاکت، بی تابم و پریشان!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 15:34 توسط هی |
|
|
نمیدونم های عزیز چه بلایی به سرش اومده!!!!
به شدت نگرانشم! کاش پیداش شه :( |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 11:14 توسط هی |
|
|
ماه رمضون شروع شد و باز هم یک ماه رمضون دیگه بی تو و با تو.
خیلی این ماه رو دوست دارم. احساس خوبی بهم دست میده. این سومین ماه رمضونه که تنهایی سپری می کنم به این امید که زودتر بیایی |
|
+ نوشته شده در
شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:29 توسط هی |
|
|
بد جوری دلم گرفته !!
انگار یه بغض چند ساله تو گلوم گیر کرده! بی تابم و پریشان. و تو داری منو تماشا میکنی!!!!!!!!!!!!! باشه، هیچی نمیگم دیگه به این امید که این بغض بالاخره راه گلومو ببنده و خلاص!!!!! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم مرداد 1388ساعت 10:34 توسط هی |
|
|
من برای زنده بودن، جستجوی تازه میخواهم....
خالیم از عشق و خاموشم، رنگ و بوی تازه میخواهم.... خدا، داری منو؟؟؟؟!!!!!! |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:28 توسط هی |
|
|
انگار باید در این وبلاگو ببندیم!!!!
ها و هی متنبه شدن............. |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 10:28 توسط هی |
|
|
خدای مهربونم،
هر زمانی که دوست داری و خودت میخواهی اجابت کن منو. دیگه حرفی برای زدن ندارم. |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 7:54 توسط هی |
|
|
یه مروری به کل زندگیم میکنم. هیچی برام کم نذاشتی. همه چی بهم دادی، خوبش رو هم دادی.
تنها چیزی که بهم ندادی، صبره و حالا هم از همین نقطه داری منو امتحان می کنی. آزمون صبر چند ساله؟؟؟؟ کاش می تونستم جواب سوالهامو پیدا کنم. خدایا خسته ام، بدون انرژی، در انتظار روزهای آبی! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 7:50 توسط هی |
|
|
نميدونم خداياي عزيزم تو بزرگي هرچي بگي ما قبول اما ميدوني خستم.
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 16:7 توسط ها |
|
|
واسه همه چي شكرت . اما اگه چيزي هم نميخواي بدي و درست نيست بابا حداقل از كلمون هم بنداز ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 10:36 توسط ها |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 |
| نویسندگان |
|
من و تو ها هی |
|
RSS
|